تبلیغات
SpashelixClub - 1-16(دردسر تازه)

1-16(دردسر تازه)

سه شنبه 2 مهر 1392 02:18 ب.ظ

نویسنده : tia (zoe)
ارسال شده در: Season 1 ,
قبل از شروع یه تسلیت جانانه تقدیم میکنم:


انا الله و انا الیه المدرسه
بازگشت همه به سوی مدرسه است.
با نهایت تاثر و تاسف پایان 4 ماه عشق و حال و صفا و اغاز 9 ماه بدبختی و زجر امتحان بر شما دانش اموزان عزیز تسلیت باد.

با تشکر از خودم و شادی دوست و هم کلاسی عزیزم که با تلاش فراوان این رو نوشته
کپی هزاران درصد ممنوع



برید ادامه که وقت تنگه

باید امی رو نجات بدیم

من:امی خوبی؟؟؟امی یه چیزی بگو خوبی؟؟؟امی حرف بزن
امیلی فقط سرشو تکون داد.
میدونم که باید از عقب تر شروع میکردم...از ادامه ای که واسطون تموم کردم ما امی رو نجات دادیم اره ولی با یه مشکل بزرگ برخوردیم...حالا وقتشه میخوام از عقب تر واسطون بگم...بعد از گذشتن از دروازه به کاترین و سارا رسدیم که داشتن با باسیک کلاب میجنگیدن...ما هم به اونا رسیدیم و باسیک کلاب رو شکست دادیم و من اونا رو تو عمق نور زندانی کردم.نمی تونستن در برن جیل هم یه حفاظ اتشین دورشون ایجاد کرده بود...خیالمون مطمئن بود.
کاترین:خوب حالا چیکار کنیم؟؟
من:باید بریم به گذشته تر به اونجایی که امی میخواست اون کارو کنه
کاترین:با شه الان
و بعد رفتیم همونجا امی میخواست که گردنبندشو رو قلب مادر من و جیل بذاره.
من:نه امی این کارو نکن
امیلی برگشت و به من نگاه کرد
امیلی:جیل...تیا...شماها زنده این؟؟؟
من:خوب اره اون کارو نکن
امی:ولی نه من هر طور شده این کارو میکنم میدونم اگه این کارو نکنم شماها میمیرید....من میدونم.......اینا الکی هستش
من:امی حماقت نکن
ولی دیر کرده بودم امی برای بار دوم این کارو کرده بود...واسه من....واسه جیل...واسه مادرمون...همون موقع بود که امیلی چارمیکسش رو به دست اورد و بعد تو قالب یخ زندانی شد قبل اینکه غیب بشه من به چارمیکس تبدیل شدم وسعی کردم نهایت چیزی که میتونم نور خورشید رو جذب کنم (شاید بعضی ها فک کنن که با این کار خورشید خاموش میشه یا همچین چیزی ولی خورشید نیروییی بی نهایت داره و هرگز تموم نمیشه(قابل توجه خورشی یک ستاره هست که روزی میمیره(اخر زمان)))بعد سعی کردم که یخ امیلی رو اب کنم و ظاهرا موفق شده بودم.اما به طور کل یادم رفته بود که باسیک کلاب هم اونجاس...همون موقع ایلین که درکل پدرکشتگی باهاش دارم دشمنی من با اون بیش تر از نادینه یه نیروی سیاهی سمت من پرت کرد و افتادم زمین و دیدم که یخ داره خوشو ترمیم میکنه من بلند شدم و به کارم ادامه دادم و بچه ها با باسیک کلاب میجنگیدن...بالاخره تموم شد امیلی داشت می افتاد که گرفتمش بیهوش بود...مادرم هم بیهوش بود ولی خدارو شکر زنده بود...بچه ها هم باسیک کلاب رو زندانی کردن و بعد کاترین درست و حسابی فرستادشون زمان دایناسورها این دفعه از کارش مطمئن بود.من جیل رو صدا زدم و اونم اومد و با کاترین به زمان خودمون برگشتیم...اها یادم رفت بگم که مادرم روهم قبلش به اتاقش تو خونه بردیم و بعد رفتیم...ولی تازه دردسر ها شروع شده بود...امیلی حرف نمی زد هیچی نمی گفت....هیچی....انگار لال شده  بود...
وما مجبور بودیم به خاطر این که امی دوباره حرف بزنه با باسیک کلاب روبه رو شیم



دیدگاه ها : نظررررررررررررررررررررررررررررررررررررررتا بی نهایت
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 12:12 ب.ظ