تبلیغات
SpashelixClub - 2-30

2-30

پنجشنبه 24 تیر 1395 03:09 ب.ظ

نویسنده : Catherine The Angel Of The Time&Side
ارسال شده در: Season 2 ,
بالاخره تشریفمو آوردم!
شرمنده اخلاقیات ورزشی دیر شد! کاربریمو گم کرده بودم و این قضایا!
مهم اینه که الآن اومدم برین ادامه حال ندارم!
دِ برین دیگه!
نه نرین!























یادی هم کنیم از محوالجهان بانو تیا! خب دیگه برین!












دِ برین دیگه!

در عرض یک چشم به هم زدن کل دنیای دور و برم عوض شد!( به عبارتی تلپورت شدم!)

با توجه به این که باربارا گفته بود دارم میرم به سرزمین جادو انتظار داشتم الآن تو یه سرزمین خوش آب و رنگ  ظاهر بشم! ولی چی فکر میکردم و چی شد! نه تنها آب و رنگش بد بود که بوشم از آب و رنگش بدتر بود! انگار انداخته باشنم تو چاه فاضلاب! تنها فرقش یکی این بود که آسمون بالای سرتو میدیدی که البته همش پر از دود بود یکی دیگش این بود که مثل فاضلاب توش آب نبود. همین!

از شدت مه و دود غلیظی که تو هوا بود بیشتر از شعاع 40 متریمو نمی‌دیدم ! از بین دود تو آسمون میشد نقطه نوری کمرنگی رو دید که حدس زدم ماهه! با این حساب یا تلپورت شدنم طول کشیده بود یا این که اختلاف زمانی زیاد بود! آخه  قبل این که بیام اینجا هنوز خورشید به قوت خودش تو آسمون بود و مردم رو جزغاله میکرد! منم تصمیم گرفتم بخوابم شاید که صبح به جای شعاع 40 متری شعاع 41 متریمو ببینم! دستمو رو زمین کشیدم تا یه وقت جک و جونوری زیرم نباشه!

بعد از اطمینان از تمیز بود زمین از هرگونه موجود زنده و غیرزنده ای دراز کشیدم و لالا!

بیدار که شدم فک کردم هنوز شبه چون همه جا تاریک و خوفناک بود! ولی بعد فهمیدم که نخیرم اینجا شب و روز نداره! کلا تاریکه! بعد از کشف دل خراشم راه افتادم و جلو رفتم تا خسته شدم! زیر لب با خودم حرف میزدم:

-چرا من پرواز نمیکنم دقیقا؟

-چون که بعید میدونم بشه اینجا پرواز کرد!

- مگه امتحانم کردم؟

- نه خب!

- پس نگو بعید میدونم!

- چرا دعوا میکنی حالا! توهم منی!

- چون خلی!

- خودت خلی!

- من خودتم عقل کل!

-کوفت!

- -_-

دعوا با خودمو تموم کردم و خودم منو راضی کرد که یه امتحانی بکنم شاید که تبدیل بشم! که البته تلاشم موفقیت آمیز بود و واقعا تبدیل شدم!

خودم، ضایع شد!

به حرکت ادامه دادم بعد از یه مدتی احساس کردم اطرافم داره روشن تر میشه.البته هنوز انگار همه جا رنگ خاکستری پخش شده بود. احساس میکردم رفتم تو تلویزیونای قدیمی! هم چنان از آب و رنگ ناخوش سرزمین جادو نمیشد لذت برد ولی همین که بوی ناخوش دیگه نبود جای شکرش باقی بود! بالاخره سر و کله موجودات زنده هم پیدا شد! ولی همون موجودات زنده یه جوری بودن! انگار همشون از یه چیزی ناراحت بودن! وقتی نزدیک شدم دیدم نه پلک میزنن نه تکون میخورن! ولی به نظر میومد که خیلی آروم دارن نفس میکشن. ولی جرئت نداشتم بهشون دست بزنم. از اون طرفم به شدت خوابم میومد در نتیجه رفتم رو یک بلندی و خر و پف!

وقتی بیدار شدم اولش یادم نمیومد کجام وقتی هم که یادم اومد فک کردم یه مشکلی هس! چون الآن همه خوش و خندون داشتن راه میرفتن! تنها چیزی که فرق نکرده بود رنگ خاکستری همه جا بود! به خودم نگاه کردم خودمم خاکستری بودم. گیج شده بودم. رفتم پایین همین جوری داشتم در عالم حیرت و تعجب راه میرفتم که خوردم به یه بنده خدا و اون بدبختم نقش زمین شد!

من: اوپس! واقعا ببخشید! حواسم نبود!

-اشکالی نداره! تاحالا ندیده بودمت! تازه واردی؟

-ای همچین.

-که اینطور! هرچی! من جولیم و ...؟

-کاترین!

-خوشبختم!

-میشه یه عدد سوال بپرسم؟

-البته؟

-چرا اینجا همش خاکستریه؟

-خاکستری؟!

-آره منظورم اینه که هیچ رنگ دیگه ای اینجا نیستش!

-رنگ؟ خاکستری؟ اینا یعنی چی؟

- چی یعنی چی؟

- اینا یه جور طلسمن؟

-چی؟

-آخه کلمه های عجیبین!

-عجیب؟

-اوهوم!

-یعنی تو واقعا نمیدونی رنگ یعنی چی؟

-nope!

-مگه میشه؟

فکری کردم . عصای من رنگی بود توش رنگای مختلفی وجود داشت میشد با اون براش رنگ رو توضیح داد. بعد از مدتی تلاش عصام رو ظاهر کردم.

با ظاهر شدن عصام حس کردم روم یکی رنگ پاشیده! دوباره رنگی بودم.

با رنگی شدنم مردم همه داشتن چپ چپ نگام میکردن!

جولی گفت: تو هم اینجوری ای! توهم با ما فرق داری! تو... تو یه الهه‌ای!

-جانم؟!

من هنوز تو شوک بودم دیدم مردم همه تعظیم کردن!

-احیانا اینجا چه خبره؟

کسی جواب نداد!

نمیدونم چه مدتی مردم اونجوری بودن که چند تا غول تشن گنده بک اومدن گفتن باهاشون برم. منم رفتم. به کاخی رسیدیم که انگار همه رنگایی که به عمرمم ندیده بودم اونجا بودن. منم که کم مونده بود فکم بخوره به زمین. که رفتیم تو عصامو چسبیده بودم. وارد ساختمون کاخ که شدیم نگهبانا منو تا جلوی یک در بزرگ همراهی کردن بعدم گفتن حاکم بزرگ منتظرن!

با این حاکم بزرگ گفتن اینا فک کردم یا این حاکم بزرگ یه پیرمردیه به سن دامبلدور یا یکیه به بزرگی هاگرید(یعنی اگه دامبلدور و هاگرید رو نشناسین سرمو میکوبم به دیوار!) ولی وقتی رفتم تو نه سایه حاکم بزرگ نصف اندازه هاگرید بود نه سنش حتی به سن نوه نداشته دامبلدور بود!


تیمام! ببخشید دیر شد بازم. راستی یه اطلاعات عمومی:

دامبلدور:مدیر هاگوارتز

هاگرید: یکی که تو هاگوارتز کار میکنه

هاگوارتز:مدرسه هری پاتر

هری پاتر: دیگه اگه واقعا اینو نمیشناسین من میرم سر به بیابون میزارم!

امروز کنکور ریاضی بوده فردا کنکور تجربیاس. براشون آرزو کنکور خوبی رو دارم!

فعلا چائو!






دیدگاه ها : نظر میدی یا نظرت کنم؟ (کاملا جدیم!)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 تیر 1395 03:09 ب.ظ