تبلیغات
SpashelixClub - 2-29(نیروی غیر منتظره)

2-29(نیروی غیر منتظره)

دوشنبه 24 خرداد 1395 03:40 ب.ظ

نویسنده : Unknow Person(Emiliyana)XD
ارسال شده در: Season 2 ,



بالاخره اومدم
ابته گفتم دوازدهم بیستوچهارم اومدم
ولی به بزرگواری خودتون ببخشید منو
گرفتار بودم گرفتار
حالا برین ادامه کاریتون ندارم دیه


.................

دوستان قسمت جدید گزاشتید
نظرای قسمت قبلو غیرفعال نمایید






............................................................................................


وارد سالن مراسم شدیم.مراسم احدای مدالا و عصاهای جادویی تازه شروع شده بود.اطرافمو نگاه کردم.سالن پر بود از دخترا و پسرا با لباسای پر زرقوبرق و شیک.واقعا اون لحظه خدارو شکر کردم که کاترینو داشتیم.وگرنه هیچی دیگه آبرو واسمون نمیموند.

کاترین نگام کرد:امی جانم چرا تو فکری؟

من:هیچی،داشتم فک میکردم الان اگه تو نبودی آبرو حیسیتمون رفته بود

کاترین:اون که صدالبته

سارا:جای تیا خالی

تینا:اگه اینو میشنید لباسشو همینجا پاره میکرد

هممون زدیم زیر خنده.خیلی داشت بهمون خوش میگزشت.برای اولین بار توی چند ماه بالاخره نگرانی نداشتیم. دشمنی نداشتیم. واسه یه روزم که شده میتونستیم با خیال راحت خوش بگزرونیم. بدون ترس و نگرانی...

سارا:امی بیا بریم دیگه مراسم داره شروع میشه

من:اومدم اومدم

به طرف صحنه راسم احدای جوایز رفتیم.اون جلو خیلی شلوغ بود و نمیتونستیم چیزیو ببینیم.یهو هلن و تیا اومدن پیش ما.ما تعجب کرده بودیم که اونا چرا اومدن

هلن:بچه ها بیاین

تینا:چی کجا؟

تیا:شما اون جلو از روی یکی از میزای وی آی پی مرسمو میبینین

کاترین:شوخی میکنی

تیا:نه

هلن:بریم دیگه الان مراسم شروع میشه ما باید برگردیم

با هم به سمت میزای وی آی پی رفتیم ما رو میز اول نشستیم.نزدیک ترین میز به صحنه.یعنی با سه قذم میتونستی وارد صحنه بشی.منتظر بودیم مراسم شروع شه که

کاترین:امی اونجارو

به جایی که کاترین نشونم داده بود نگاه کردم.اونجا بین کسایی که جایزه میگرفتم آیلین بود.ولی با دفعه پیش فرق داشت.دیگه چشاش سفید نبود.حتی چشاش از رنگ عادیشونم تیره تر بودن.اون یه تغییری کرده بود.

سارا:ببینم اون آیلینه؟

من:آره خودشه

تینا:حالا چیی کار کنیم

کاترین:هیچی اگه تو مراسم با کسی درگیر بشیم زندانی میشیم

من:کیت...

کاترین:چیزی شده امی؟

من:کیت بدو برو پیش بقیه بهشون بگو هیچ کاری نکنن خصوصا تیا.اگه اینجا کاری بکنه ممکنه که ...

ولی قبل از اینکه حرفمو تموم کنم مراسم شروع شد و ما نتونستیم بریم پیش تیا

کاترین:حالا چی؟

من:فقط میشه امیدوار بود که اتفاق بدی نیوفته

سارا که تا اون موقع ساکت بود گفت:فقط امید وارم که تیا خودشو کنترل کنه

کاترین:منم همینطور

.....

مراسم تغریبا به خوبی پیش رفت حتی آیلین هم رفت و جایزه شو گرفت و هیچ اتفاق بدی نیوفتاد البته به لطف هلن که موفق شده بود تیا رو به خوبی کنترل کنه... خوب باید بگم که واقعا به خیر گزشت

یهویی کاترین زد پشتم:امی نوبت بچه های ماست نگا

تینا:البته نمیدونم چرا نفرات آخرن

سارا:عیب نداره بابا حداقل نوبتشون شد

کاترین:مث من بدبخت نیستن

من:وای چقد حرف میزنین صحنه رو نگاه کنین

......

صحنه نمایش:مراسم احدای عصای جادویی و مدال اسپشلیکسی ها

 

باربارا:خوب و حالا میرسیم خانم ملودی سوندریند

ملودی با ناز و اشوه و البته کاملا متکبرانه میره جلو تا میرسه به باربارا

باربارا:آفرین ملودی تو با خلاقیت و ابتکار عمل موفق شدی که پیروز بشی پس من باربارا لنسترنج به تو عصای جادویی موسیقی و همینطور نشان خلاق ترین پری مسابقات رو بهت تقدیم میکنم

ملودی با اشوه گفت:ممنونم

باربارا مدال رو به سینه ملودی زد و عصای جادویی رو هم به اون داد

ملودی جلوی همه تبدیل انچانت شد

و بعد تبدیل و عصاش باهم غیب شدن

باربارا:خوب حالا میتونید برید

ملودی با خوش حالی رفت پایین صحنه تا نفر بعد بیاد بالا

......

باربارا: و حالا خانم دایانا ولن لطفا بیاید بالا

دایانا رفت به طرف باربارا

باربارا:دایانا من بخواطر هشیاری و حس جادویی خیلی قویت به تو عصای جادویی باد و توفان و نشان جادوی بیدار رو به تو هدیه میکنم

و بعد نشان رو به سینه دایانا زد و عصارو به اون داد

دایانا هم مثل ملودی تبدیل انچانت شد

و بعد تبدیل و عصاش غیب شدن

دایانا:خیلی ممنون

و به سمت پایین جایی که ملودی بود حرکت کرد

......

باربارا:و اما خانم هلنا آمارو

هلنا:آروم و با وقار به سمت باربارا حرکت کرد. درست مثل یک پرنسس

باربارا:هلنا من بخواطر تحملت و انجام کار درست در سخت ترین شرایت عصای جادویی آسمانها و نشان فداکاری و ازخود گزشتگیو به تو میدم

نشان رو روی موهای هلن آویزون کرد و عصا رو به اون داد

هلن هم تبدیل انچانت شد

و مثل بقیه تبدیل و عصاش غیب شد و اون هم به سمت ملودی و دایانا رفت

......

باربارا:و حالا میرسیم به خانم تاتیا ولنتاین

تیا با غرور کامل به سمت باربارا رفت

باربارا:تاتیا من به خواطر شجاعتت و بخشندگیت و خطر کردنت به تو نشان شجاعت رو تقدیم میگنم و همینطور عصای جادویی خورشید رو

نشان رو به لباس تیا زد و و عصارو بهش داد و تیا هم مثل بقیه تبدیل شد

و بعد پیش بقیه رفت

......

باربارا:و اما نفر آخر خانم جیل ولنتاین

جیل با خوشحالی تمام به سمت باربارا رفت و جلوی اون ایستاد

باربارا:جیل من بخواطرهوشیاریت و استفاده از راهی که هیچکس تابحال ازش استفاده نکرده بود و همچنین شکست کسی که خیلی از تو قویتر بود به تو نشان نیروی کهکشانی و عصای جادویی شب رو تقدیم میکنم

.......

احساس کردم کاترین داره دستمو نیشکون میگیره

من:چیه کیت

:اترین با ترس گفت:هیچی و بعد بلند شد و آروم به سمت باربارا و جیل رفت

من:کیت وایسا

منم بلند شدم و دنبالش رفتم

.....باربارا نشانو روی تاج جیل وصل کرد و بعد خواست عصا رو به اون بده که

الا:نه اون مال منه

باربارا:ولی الا تو شکست خوردی

جیل هم برای الا زبون در میاره

باربارا عصا رو به جیل میده

ولی به محظ این که دست جیل به عصا میخوره الا با عصبانیت فریاد میزنه

-:اگه اون عصا مال من نشه پس مال اونم نمیشه

وبعد نیرویی خیلی قوی به سمت جیل و عصا میفرسته.جیل به سمت دیوار پرت میشه و عصاش به چندین تیکه تبدیل میشه

منو کاترین به سمت جیل میدوییم و تینا و سارا هم پشتمون میان.تیا و بقیه هم ا عجله خودشونو میرسونن

من:جیل تو .. تو خوبی

جیل:آره من خوبم

باربارا:اوه نه عصا از بین رفت

تیا با عصبانیت داد زد:خواهر من خورده به دیوار تو نگران عصایی

باربارا:اگه اون عصا نابود شه نیروی صاحبش از بین میره

جیل:نه من من نمیخام که

.....

.....

.....

الا رو دستگیر کردن و همه مهمونا و شرکت کننده ها رفتن

حالا فقط ما و باربارا و پریای جادویی جزیره و محافظین انچانت مونده بودیم

باربارا:جیل من متعصفم ولی نیروت داره از بین میره

یهو کاترین با عصبانیت بلند شد و داد زد:نه نمیره. کمکم کنین تیه های عصا رو یجا جمع کنیم

ماهم بلند شدیم و در عرض چند دقیقه همشونو جمع کردیم

کاترین:کاترین انچانتپلش

و تبدیل شد.پرواز کرد و رفت بالای تیکه های عصا و فریاد زد

کاترین:حالا باز گشت به عقب

تمام نیروشو جمع کردو اونو به عصا منتقل کرد عصا شروع کرد به جمع شد و این وضع ادامه پیدا کرد تا عصا کاملا ترمیم شد و به حالت اولش برگشت.بعد کاترین نیروشو از دشت داد و بیهوش روی زمین افتاد.

ما دوییدیم سمتش ولی تا بهش برسیم نورای سفید و آبی دورشو گرفتن و صدایی شنیده شد:

-:دارک انچانتپلش کاترینا پری کنترل فضا

کاترین توسط نورای جادویی از زمین بلند شد و تبدیل دارک انچانتپلشش رو گرفت و بعد چشماشو باز کرد

کاترین:واو منم نیروم عکس داشت؟خودمونیما چه خوشکل شدم من

صدایی توی سالن پیچید:کاترینا رانیره پری زمان و مکان به خواطر فداکاریت عصای رنگین کمان افسانه ها به تو تعلق میگیره

و بعد یه عصای خیلی خوشکل توی دست کاترین ظاهر میشه



بعد تبدیل کاترین محو میشه ولی عصا تو دستش میمونن

باربارا:باورم نمیشه این ... این عصا ... اوه خدای من

کاترین:چیزی شده این عصا مشکلی داره

باربارا:اوه نه عزیزم فقط این عصا برای ده هزار سال بود که دیده نشده بود

تیا:پس فصیلیه واسه خودش

من:تیا زایع بازی در نیار ... ولی راس میگیا فصیل فصیله

باربارا:این شوخی نیست کسی که این عصا رو داره باید به سرزمین جادو بره و عصای سلطنتی انچانت رو پیدا کنه

جیل:پس بریم دیگه

باربارا:باید تنها بره

من:چی؟محاله نمیزارم تنها بره

باربارا:این وضیفشه

کاترین:میرم

تیا:خل وضع

من:مطمعنی

کاترین:آره تا اون موقع شما هم به هلن کمک کنین تا سرزمینشو نجات بده

بعد باربارا وردی میخونه و کاترین غیب میشه و بعد با یه ورد دیگه مارو به آلفه آ میفرسته

....

....

خدارو شکر تمومید

کاترین جان تو 3 قسمت آینده براتون تعریف میکنن معموریتشون چی شد




دیدگاه ها : XD
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 10:59 ق.ظ