تبلیغات
SpashelixClub - 2-17(موجودات وحشتناک)

2-17(موجودات وحشتناک)

جمعه 13 تیر 1393 04:31 ب.ظ

نویسنده : Jill The Angel Of The Moon&Stars
ارسال شده در: Season 2 ,

سلوووووووووووووووم

پس از مدت ها قسمت 17 نوشته شد0_0

البته توی ادامه:|
ملودی:چه جالب رسیدیم!
کاترین در حالی که اخماش تو هم بود:منم میتونستم ازین کارا بکنم:|
سارا:اینجا یه جزیره ی گمشدس قدرتای معمولی نمیتونن روش اثر کنن
من:اصلاح میکنم اینا یه جزیره ی گم شده و ترسناکه
امی:یعنی میگی نمیتونیم تبدیل بشیم؟
سارا:آره
امی:خب این که خیلی بده اگه یه موجود وحشتناک بیاد چجوری میخوایم باهاش بجنگیم؟
من:میشه اینقدر منو نترسونی؟:|
تینا:جای ترس وجود نداره که!خود سارا میگه جزیره ی گم شده پس چه موجود وحشتناکی میخواد بیاد اینجا؟
هلنا:النا یا باسیک کلاب
تیا:اونا مدالارو ندارن نمیتونن بیان اینجا!
هلنا:شاید!
ولی قیافش مطمئن نشون نمیداد:|
دایانا:میشه به جای این که اینقدر حرف بزنید حرکت کنیم این مدالارو به صاحبش بدیمو برگردیم؟
کاترین:منم موافقم:|
امی:پس بیاین بریم!
من:کجا؟اینجا که تا چشم کار میکنه خاکه و خاک!
سارا:به همین علت حس خوبی نسبت بهش ندارم:|
کاترین:بالاخره میریم یا نه؟؟؟؟؟؟؟
تیا:بچه ها پاشید بریم تا کاترین نزدمون!
کاترین:آفرین بچه های خوب:)
ما:
امی:حالا میشه بگید از کجا باید بریم که به قلعه ی بارابارا برسیم؟
من:بهتره جدا شیم!یه گروهم باید 3 نفره بره!
تیا:خب گروهی که قلعرو پیدا کرد چجوری میخواد به بقیه خبر بده؟و ممکنه مدالا دست گروهی که قلعرو پیدا کرد نیوفته!
دایانا:از نظر من گروهایی که نرسیدن برگردن اونوقت میفهمیم کدوم گروه قلعرو پیدا کرده!بعد از راه اونا میریم!
هلنا:خوبه!
امی:خب کاترین و دایانا از راه اول برن سارا و تینا از دومی هلنا و ملودی از سومی منو تیا و جیلم از چهارمی میریم!
کاترین:قبوله
همه سرشونو به علامت موافقت تکون دادن!
بعد راه افتادیم
بعد کلی پیاده روی...
تیا:اوووف خسته شدم!فک کنم ما راه اشتباهی اومدیم بهتره برگردیم!
امی:اگه اشتباه اومده بودیم الان سرجای قبلیمون بودیم پس هنوز مطمئن نیستیم که اشتباه اومدیدم یا نه!
من:ای کاش حداقل اینجا یه منظره ی بهتری داشت کمتر حوصلمون سر میرفت!
در همون موقع اون خاکا جاشونو به درخت و گل و گیاه دادن!
تیا:چی شد؟
امی:مثل این که روح باربارا اینجوری خودشو سرگرم میکرده0_0
تیا:یعنی هرچی آرزو کنیم برآورده میشه؟
من:فکر کنم!
تیا:خیلی خب آرزو میکنم که بتونیم تبدیل شیم!
من:عجب آرزوی توپی:)
امی:مجیکال انچانتپلش
و تبدیل شدیم:)
امی:خب بدویید دیگه باید حرکت کنیم!
من:خب چه کاریه آرزو میکنیم به قلعه برسیم._.
تیا:والا!
امی:باشه آرزو میکنم که به قلعه ی باربارا برسیم!
هیـــــــــــــــچ
من:حتما جا به جا شدن جزو آرزوها نمیشه!
امی:پس بهتره راه خودمونو ادامه بدیم!
تیا:باز خوبه میتونیم پرواز کنیم!
بالاخره به آخر راه رسیدیم!
تیا:اگه اون موقع به حرف من گوش میکردید برمیگشتیم اینقدر خسته نمیشدیم!حالا باید این همه راهو برگردیم
من:وااااااااااای!این همه راه!!!!
خلاصه ما برگشتیم و با سارا و تینا روبرو شدیم!
سارا:شما چجوری تبدیل شدید؟
تیا:اول سلام!
سارا با غر غر:سلام!
تیا:حالا بگو ای کاش تبدیل بشم!
سارا:ای کاش تبدیل بشم
و تبدیل شد:|
امی:دوتا گروه نیستن حالا چیکار کنیم؟شما کی رسیدید؟
تینا:دو ثانیه قبل شما!از نظر من یکی از گروها باید الان برمیگشت چون راهای اشتباه همشون باید به یه مقدار طولانی باشن!
تیا:پس به این نتیجه میرسیم که اون موجودات وحشتناک وجود دارن و یکی از گروها گیر اونا افتادن

قسمت بعد با نفر بعد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 12:02 ب.ظ