تبلیغات
SpashelixClub - 2-21(معامله با کابوس)

2-21(معامله با کابوس)

سه شنبه 24 تیر 1393 08:13 ب.ظ

نویسنده : Tina The Angel Of The Dream&Fiction
ارسال شده در: Season 2 ,

ببخشیـد کـه دوبـآره آپیـدم.

تـورو خـدآ ببخشیـد.

برین ادآمـه

_____________________________

مـآرتیــن دوبـآره گفـت:Wow

مـن گفتـم:بـه تـآلـآر مخصـوص خـوش اومـدی.

ایـن سیـآره ی صورتـی،سیـآره ی دریمـآسـت

و ایـن سیـآره ی سیـآه کـه نـزدیـک دریمـآسـت،کـآبـوسـه.

مـآرتیـن لبخنـدش محـو شـد:خـب اینکـه بـده.

اینجـوری سـرزمیـن شمـآ نـآبـود میشـه.

مـن خـندیـدم:نـه مـآرتیـن.

ایـن رویـآسـت کـه پیـروز میشـه.نـه کـآبـوس.

مـآرتیـن:میتـونـم بـه ایـن مجسمـه هـآ (سـرزمیـن هـا)دسـت بـزنم؟

مـن:نـه.پـری هـآ میتـونـن دسـت بـزنـن.

مـن جـآی تـو بـه سرزمیـن کـآبـوس دسـت میـزنـم.

امـآ وقتـی بـه سـرزمیـن کـآبـوس دسـت زدم،

نـآگهـآن زمیـن زیـر پـآی مـآ لـرزیـد..

مـآرتیـن:وای....زلزلـه اومـده؟

مـن کـه تـرسیـده بـودم:اوه....نـه...اینجـآ زلزلـه نمیـآد. امـآ...

نتـونستـم حـرفمـو ادامـه بـدم چـون در همیـن حـآل،

سلطـآن سـرزمیـن کـآبـوس هـآ جلـوم سبـز شـد.

خیلـی قیـآفـه ی تـرسنـآکـی داشـت.همـه جـآیـش سیـآه بـود.

مـآرتیـن سـریـع شمشیـرشـو در آورد.

کـآبـوس تـآ منـو دیـد،بـآلبخنـد زشتـش گفـت:

تـو پـرنسـس تینـآیـی؟همـه جـآ رو دنبـآلـت میگشتـم.

مـن عصبـآنـی شـدم:چیکـآرم داشتـی؟

-میخـوآستـم بـه یـه کـآبـوس شیریـن ببـرمـت.

مـن نیشخنـد زدم:عمـرا اگـه بتـونـی.

و بعـد خـوآستـم بگـم مجیـک انچـآنـتسپلـش کـه یـآدم افتـآد نمیتـونـم

مـن هنـوز عضـو ثـآبـت نشـدم.پـس تمـوم نیـروم رو جمـع کـردم و

بـه انچـآنـت تبدیـل شـدم.

سپـس گفتـم:دریـم پـآور و نیـرومـو بـه سمــت او پـرت کـردم.

کـآبـوس هیچیـش نشـد.فقـط لبخنـدش بیشتــر شـد:حـآلـآ بگیـر

پـرنسـس کـوچـولـوبـدتـریـن کـآبـوس عمـرتــو.

سپـس نیـروی سیـآهشـو بـه مـن پـرت کـرد و مـن بیهـوش شـدم.

از زبـآن نویسنـده:

سپـس کـآبـوس رفـت.

مـآرتیـن اومـد سمــت تینـآ.

مـآرتیـن هـی تینـآ رو صـدا زد:تینــآ...تینـآ.

ولـی او جـوآب نـداد.مـآرتیـن تینـآ رو بلنـد کـرد و از تـآلـآر خـآرج شـد.

ملکـه آنـآ وتـآرآ بـآ نگـرآنـی بـه سـوی مـآرتیـن دویـدنـد:وای نـه..

چـه بلـآیـی سـر تینـآ اومــده؟

مـآرتیـن:درسـت نمیـدونـم.بـآیـد بـذآریـم استـرآحـت کنـه.

ملکـه:خیلـه خـب.ببرینـش اتـآقـش.اونطـرف سـآلنـه.

از زبـآن پـرنسـس تینـا:

چشـآمـو وا کـردم دیـدم تـوی یـه جنگـل هستـم.

دوستـآمـو صـدآ کـردم:امیلـی..سـآرآ..کـآتریـن...تیــآ...جیـل

ملـودی...هلنــآ

در همیـن حـآل سلطـآن کـآبـوس دوبـآره اومـد:دنبـآل دوستـآت میگـردی؟

مـن اخـم کـردم:چـه بلـآیـی سـرشـون آوردی؟هـآن؟

کـآبـوس گفـت:اینـآهـآشـن.دوستـآت.

و دستشـو کنـآر کشیـد.

اوه نـه. تمـوم اسپشلیکسـی هـآ بیهـوش افتـآده بـودن روی زمیـن.

مـن عصبـآنـی بـه کـآبـوس گفتـم:چیکـآرشـون کـردی عـو + ضـی؟

کـآبـوس خندیـد:اونـآ مـردن.

مـن بـآ بغـض:چــــــــــــــــــــــــــــی؟

-اوهــوم.

مـن اشکـآم ریخـت روی صـورتـم:حـآضـرم جـونمـو بگیـری ولـی

اونـآ رو زنـده کنـی.

کـآبـوس گفـت:خیلـه خـب.مـعـآملـه ی خـوبیـه.

مـن میـذآرم تـو تـوی کـآبـوس بمـونـی ولـی دوستـآت زنـده بـآشـن.

مـن بـآ اشـک:میشـه ملکـه اگنـس هـم بـرگـرده؟

-اون بـرمیگـرده.چـون نیـروی تـو بیشتـر از اونـه.

تـو اینجـآ میمـونـی.واسـه ی همیشـه.

و قهقهــه زنـآن نـآپـدیـد شـد.

و مـن مـونـدمـو یـه جنگـل کـآبـوسـی.

از زبـآن نویسنـده:

مـآرتیـن و ملکـه آنـآ بـآلـآ سـر تینـآ نشستـه بـودن.

در همیـن وقـت ملـکـه اگنـس درحـآلـی کـه سـرشـو گـرفتـه بـود،

وارد اتـآق تینـآ شـد.

ملکـه آنـآ بـآ خـوشحـآلـی اگنـس رو بغـل کـرد:اوه اگنـس عزیـزم.

در همیـن حـآل اگنـس شـروع کـرد بـه گـریـه کـردن.

آنــآ پـرسیـد:چـی شـده؟

اگنـس بـه تینـآ نگـآه کـرد:تینــآ منــو نجـآت داد.

مـآرتیـن بـه تینـآ نگـآه کـرد.تینـآ بـدون هیـچ تکـونـی اونجـآ خـوآبیـده بـود.

آنـآ لبخنـد زد:خـب..اینکـه خیلـی خوبـه.

اگنـس فـریـآد زد:اصلـا هـم خـوب نیسـت.

تینــآ تـوی کـآبـوس حبـس شـده وهیچـوقـت هـم نمیتـونـه بیـآد بیـرون

هیچـوقـت.

و اشکـآش بیشتـر شـد:اون...اون مـرده.

آنــآ بغـض کـرد و رفـت بـآلـآ سـر تینــآ:

تینــآ تـورخـدآ بلنــد شـو.

تینـــآ....تینــــــآ...

نـــــــــــــــــــه..بـرگـرد عزیـزم.

مـآرتیـن بـآور نمیکـرد کـه تینـآ دیگـه بـرنمیگـرده.

چشـآش پـر از اشـک شـد.

دستشـو روی قلبـش گـذآشـت.

آری.مـآرتیـن عـآشـق تینــآ بـود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 11:34 ق.ظ