تبلیغات
SpashelixClub - 2-27(مبارزه هلنا و النا)

2-27(مبارزه هلنا و النا)

چهارشنبه 27 اسفند 1393 09:58 ب.ظ

نویسنده : Dayana The Angel Of The Wind&Tunder
ارسال شده در: Season 2 ,


خوب اینم قسمت 27
بفرمایید ادامه
مبارزه هلنا و النا+




http://8pic.ir/images/hjf610qw5fzmkmourfye.png
از زبون هلنا:
وارد میدون مسابقه شدم صدای بچه ها رو میشنیدم که تشویقم میکردن و همون به من روحیه میداد سرجام وایسادم و خواهرم النا هم اومد و برام یک پوزخند شیطانی زد و سرجاش وایساد و مبارزه شروع شد. من دویدم به سمتش و با پام زدم توی دلش و عقب رفتم اونم دوید و یک مشت زد اما من جاخالی دادمو سریع کمی از قدرتم رو به سمتش پرد کردم که باعث شد به زمین بیافته
رفتم بالای سرش و گفتم:ببین خواهر بهتره باهم خوب باشیم و نجنگیم
النا:عمرا وسط جنگ جای این حرفا نیس.
و محکم بهم مشت زد و به شدت پرت شدم اون طرف اما سریع هم زمان با النا بلند شدم
من:باشه پس بچرخ تا بچرخیم
 و قدرت مند ترین نیروم رو با شدت بسیارزیاد بهش پرتاب کردم که خورد بهش و فکرکنم مرد صدای پیروزیم رو شنیدم فهمیدم برنده شدیم اما خواهرم و سریع رفتم نشستم روی زمین و اونم گذاشتم توی بغلم خیلی ازش خون میومد منم دستش رو گرفته بودم و گریه میکردم
من:چرا چراخواهرجون بلند شو و بگو همه اینا خوابه
النا:......هلنا من همیشه دوستت داشتم و خواهم داشت الانم خواهران اعبدی میمونیم من برای رهایی از دست این شیاطین بدترکیب میخواستم خلاص بشم و این راه رو پیداکردم که بزارم منو بکشی و برای همیشه خلاص بشم خدانگهدار.
من:نه النا بلند شو النا النا الناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
والنا برای همیشه مرد و ترکمون کرد من رفتم پیش بچه ها و همه باهم گریه میکردیم و من ازشدت گریه و ناراحتی افتادم روی زمین و امیلی اومدم کنارم و بعدش کل دخترا
من:امیلی بورو عصا رو ازشون بگیر
امیلی:باشه
و امیلی رفت اونجا ولی اونا عصارو ندادن و داشتن فرار میکردن
امیلی:هلنا خواهرت رو ببر جا امن تیا توهم باهاش باشی بهتری
تیا:باشه...
امیلی:بقیه همراه من بیاین تا بریم عصاروازشون پس بگیریم
 و رفتن....
تیا:هلنا بلندش کن بریم.
هلنا:کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تیا:یک جای امن.
هلنا:آهان بیا یواش یواش پشت امیلی و دخترا بریم تا باهاشون باشیم...
تیا:باشه
و راه افتادیم و پشت دخترا میرفتیم و هرهر میخندیدیم و من دوباره یاد خواهرم افتادم یاد حرفاش یاد اینکه به دست من کشته شد یاد چه لحضه های خوشی باهم داشتیم و دوباره به شدت اما بی صدا گریه کردم.تیا:.
همین طور که میرفتیم رسیدیم به یک قلعه دیگه و ما بیرون موندیم و اونا رفتن تو فکرکنم جنگشون خون ریز بشه بعد از1ساعت اونا اومدن بیرون با عصا اما همشون زخمی بودن
امیلی:بریم بچه ها.
هلنا:اما همتون زخماتون عمیقه..
امیلی:مهم نیس فعلا باید زود ازاینجا دور بشیم...
و همه راه افتادیم و رفتیم و ازاونجا دور شدیم.................





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 12:30 ب.ظ