تبلیغات
SpashelixClub - 1-25(زندانیان باسیک کلاب)

1-25(زندانیان باسیک کلاب)

پنجشنبه 9 آبان 1392 04:50 ب.ظ

نویسنده : Catherine The Angel Of The Time&Side
ارسال شده در: Season 1 ,


خوب سلام بالاخره آپیدم اینم قسمت بیست و پنج
برید این قسمت کلی بدبختی داریم

و یهو

نه باورم نمیشد یه هیولای وحشت ناک پشت در منتظرمون بود اون مارو بزور کشید تو وبعد در بسته شد قفل بود نمیتونستیم بریم بیرون ما گیر افتاده بودیم

من:وایی خدای من این دیگه چیه حالا چیکار کنیم

امیلی:خوب تو قلاب بگیر بزار من بپرم رو سرش شاید بشه گیجش کرد

قلاب گرفتم و امیلیو پرت کردم بالا ولی اون موجود عجیب امیلیو گرفت من یهو یاد تینا افتادم

رو به اون هیولا داد زدم:نه تو واقعی نیستی تو فقط یه کابوسی یه خواب مسخره

و یهو اون هیولا دود شد و رفت هوا

جیل:فقط توهم بود؟!

تیا:به به یه توهم داشت مارو میکشت هه هه هه

امیلی:مسخره بازی بسه راه بیوفتید

همه راه افتادیم تا یه جا به یه چند راهی رسیدیم

دیوید:حالا چیکار کنیم

سارا:باید تقسیم شیم

ماروین:ختر ناکه

دایانا:برو بابا ترسو امی سرگروه تویی چیکار کنیم

امیلی:نیک و نایجل و سارا و ماروین از این راه برید؛منو و جیل و اشلیم از راه دوم میریم؛تیا تو با کلودو مارتین از راه سوم برید موازب مارتین باش گم نشه

تیا:اه توهم همه کارای سختو بسپر به من

من:اوه عالیه منم با این دو تا دیوونه باید از راه آخر برم

امیلی با صدای بلند و قاطع گفت:همه حاضرید؟؟؟

مام همه باهم کفتیم:بله قربان

راه افتادیم توی راه من حوصلم سر رفته بود به دیوید گفتم:میای مردم آزاری

دیوید آروم گفت:مردم آزاری نه ولی دایانا آزاری چرا

دایانا:شما دوتا چی میگید

من:ام خوب...

دیوید:زکر خیر نیک بود

من خندم گرفت هربار که حرف نیک میشد دایانا بدجور از دست کارایی که نیک کرده بود جوش میاورد احتمالا دلش مخاست همون لحظه نیکو بکشه

دایانا:این دور این پسره ی بیشعور چیکار کرده

من:هیچی فقط صحبت اون روزی بود که نیک بهت درخواست دوستی داد

یهویی ستامون زدیم زیر خنده و دوباره راه اتادیم تا رسیدیم به یه سه راهی رو به پایین

من:خوب دوباره تقسیم شیم

دایانا:من از اولی میرم

و بعد پرید پایین

دیوید:خانوم کیتی کت با اجازه

اونم پرید پایین منم مجبور شدم از آخری برم

پریدم پایین وایی خیلی عمیق بود بالا خره به تهش رسیدم

لباسامو تکوندم و راه افتادم ولی چند قدم که رفتم فهمیدم تو یه بنبست گیر افتادم

داد زدم:کمک کمک کمک

ولی هیچکی نبود هیچکی

دستمو رو دیوار گذاشتم شروع کردم به گشتن دیوارا شاید یه راهی پیدا کنم

حدودا نیم ساعت گشتم خسته شدم و روی یه سنگ نشستم یهو سنگه رفت تو و دیوار جلو باز شد

وایی نه باسیک کلاب اونا درست جلوی من بودن باید چیکار میکردم

من نمیدونم دقیقا چی شد یهو همون جا بهوش شدم و وقتی بهوش اومدم اون سه تا درین اولین و آیلین بالا سرم بودن

من:شماها با من چیکار کردین

سعی کردم بلند شم اما اونا منو به یه تخت بسته بودن

اولین:خوب خانوم کوچولو مثه اینکه گیر افتادی

درین:بزودی نیروت مال ما میشه

نادین:حتما بقیشونم اومدن شماها برید جلوی اونارو بگیرید

آیلین:از اینجور کارا متنفرم بچه ها بریم

نادین اومد بالا سرم خیلی ترسناک بود کم مونده بود سکته کنم

نادین:هه هه هه خوشحالم که دباره میبینمت خانوم خانوما

من:ولم کن عوضی

سعی کردم خودمو آزاد کنم ولی فایده نداشت که نداشت

نادین:هه هه هه نمیتونی فرار کنی بزودی نیروی تو و تمام دوستات مال من میشه

یهو صدای تیا اومد:بهش دست زدی نزدی

نادین:هه هه هه خوب اینم نفر سوم

یه جادو به تیا زد و اون پرت شد رو یه صندلی و به صندلیه چسبید

تیا:لعنتی میکشمت

نادین:هر وقت که تونستی تکون بخوری بعد

یهویی سر و کله نیک و سارا و ماروین پیدا شد

من:پس نایجل کو؟؟؟

نیک:افتاد تو یه چاله

نادین:میبینم که دوستاتونم آوردین

اون یه بشکن زد و سه تا قفس افتاد رو بچه ها

نادین:خوب انتظار اینم ازتون داشتم احمقا خوب با کدومتون شروع کنم تو یا شایدم این شایدم اون یکی نه میخام با نفر بعدی شروع کنم

نفر بعدی از شانس بد نادین دیوید بود

من:بچه ها آماده یه سردرد درستوحسابی باشید

نادین دیویدم مثه تیا پرت کرد رو یه صندلی و دهنشم چسب زد بعد گفت:مشکلتون حل شد

دیوی:ایم ایم اییم

نادین:چی زر زر میکنی

دیوید:آخی داشتم خفه کیشدم دماغمو چرا چسب زده بودی

نادین میخاست دیودو بکشه که سرو کله جیل پیدا شد

نادین بخاتر دیوونه بازیای دیوید متوجه جیل نشد جیلم سریع منو باز کرد تا خواستیم بریم بقیه رو آزاد کنیم آیلین مارو پرت کرد رو زمین اونا همه رو گرفته بودن جز:دایانا،امیلی و نایجل

 

 

پایان

قسمت بعدم با دایانا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 11:44 ق.ظ