تبلیغات
SpashelixClub - 1-05(مهمونی یا جنگ)

1-05(مهمونی یا جنگ)

سه شنبه 19 شهریور 1392 04:58 ب.ظ

نویسنده : Unknow Person(Emiliyana)XD
ارسال شده در: Season 1 ,

اول از نظرا ممنون

دوم قسمت بعد با جیل

سوم فقط تیا و کاترین خالی موندن

 

حالا برو ادامه

 


 

وای خدایا چرا امیلی امروز صدامون نکرد کلاسا

سارا:تیا امروز کلاً کلاس نداریم

یهو جیل خابالود اومد و گفت:از 5صبح املی منو بیرون کرده داره اتاق رو رنگ میکنه

کاترین:من میرم خرید امشب اینجا مهمونیه

جیل:واستا منم بیام

یدفه امیلی داد زد:جیل باید تو رنگ کردن اتاق کمکم کنی

جیل با تعجب گفت:باشه باشه

 

بعد رفتن کاترین

جیل:امی چرا نزاشتی برم

امیلی:چون کاترین روانیت میکرد

جیل:میسی

امیلی:ولم کن خفه شدم

جیل:ببخشید

 

من رفتم اتاق امیلی و جیلو ببینم

من:واو امیلی با این اتاق چیکار کردی

امیلی:بده

جیل:خیلی قشنگه

 

تو اتاقمون

من:راستی سارا من فکر میکنم کاترین خیلی تنهاست

سارا:نه کاترین سری بشرایت عادت میکنه ولی خیلی ناراحته

من:اوه آره خب واسش سخته

 

یهو صدای کاترین اومد:بچه ها من بگشتم غروبه ها شماها حاضرید

من:نه الان حاضر میشیم

جیل:من که لباس ندارم

امیلی:ام این چطوره

جیل:خودت چی

امیلی:یکاریش میکنم من که بهر حال بلوزوشلوار میپوشم

 

سارا:من حاضرم

من:چه خوشکل شدی

 

تو اتاق امیلی و جیل

 

من:امی این سنجاقارو از کجا آوردی

امیلی:دیوید بهم داد گفت لازمت میشه

جیل:دیوید که همیشه علم غیب داشته

 

ماها رفتیم مهمونی

 

من یه پرهن ساده طوسی تنم بود

سارا یه پیرهن آبی

کاترین لباسش قرمز بود و خیلی ناز شده بود

امیلیم که یه بلوز مشکی با شلوار لی پوشیده بود(مث همیشه)

جیل خیلی خیلی ناز شده بود واقعاً نارنجی خیلی بهش میاد

 

کلود:سلام

من:اوه سلام

امیلی:لباس فرمتون ته مسخرس من منتظرم نایجل و دیویدو تو این لباس ببینم

اشلی:اتفاقاً این دو نفر لباس فرم نمیپوشن

کلود:البته دیوید کلاً لباس دیگه ای نمیپوشه

سارا:باز شما دوتا دارید پشت سر داداش من حرف میزنید

دیوید:کلود من 50تا همین بلوز،50تا همین شلوار،20تام همین کفشو فقط توکمدم دارم میخای چی بپوشم؟؟؟

 

منرفتم تا بیرون قدم بزنم که یهو دوباره اون دخترا رو دیدم سری گفتم مجیک اسپشلیکس

و مشغول جنگ شدم ولی اونا 4تا بودن ومن یکی اوضا واقعاً وخیم بود من تسلیم شده بودم که یهو یاد حرف کاترین افتادم هرگز کوتاه نمیام منم بلند داد زدم:هرگز کوتاه نمیام و یهو شب مث روز روشن شد منم چارمیکسمو گرفتم

ولی دیگه داشتم از حال میرفتم که سارا و کاترین رسیدن و با کمک هم اونا رو فراری دادیم ولی هممون داغون شده بودیم

امیلی:شما ستا این بیرون داشتید چیکار میکردید

من:هیچی نپرس بریم تو

 

پایان




دیدگاه ها : نظرات گلمنگولی
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 12:27 ب.ظ