تبلیغات
SpashelixClub - 2-07(راز تو در تو)

2-07(راز تو در تو)

چهارشنبه 6 آذر 1392 07:07 ب.ظ

نویسنده : Unknow Person(Emiliyana)XD
ارسال شده در: Season 2 ,


سلام چطورین یا نه

خوب بالاخره
این هم قسمت هفت

 

بالاخره رسیدیم اینم دروازه انچانت

 

آنجلینا:سلام دخترا

من:بازم تو نگو یه امتحان دیگم مونده

آنجلینا:نه فقط منو از دست این کابوس(دیوید)نجات بدید

سارا:دیوید تو چطوری اومدی اینجا

دیوید:اول سلام دوم نخواستیم تنهاتون بزاریم اومدیم منتها من انقد فک زدم دیوونه شدن ایشون

من:ممنونم که اینو آوردین حالا بقیه کوشن

دیوید:پشت یه در گنده دارن شیر یا خط میکنن که کی اول رد شه

من:حقا دیوونه ترین موجودات جهانن البته بعد تو

سارا:اینام اومدن

دیوید:کی اول رد شد؟؟؟

نایجل:به عبارتی هممون باهم

 

ماها راه افتادیم تا به قصر انچانت بریم و هلنا رو ببینیم

 

ملودی:قصر انچانت خیلی قشنگه

جیل:آره قشنگه ولی اتاق منو امی قشنگتره

 

هممون زدیم زیر خنده

یه دفه یه دختر عجیب و غریب اومد طرف ما و رو به تیا گفت:سلام خانوم تیا من نیلام خانوم هلنا منو فرستادن تا شما و دوستاتونو به قصر ببرم خودشون داخل منتظرن

تیا:واقعا؟؟؟؟بچه ها بریم...راستی اون معمولا خودش میومد.....

نیلا:ایشون نمیتونن خیلی کار دارن

 

مام رفتیم تو. قصر بزرگی بود زیادی بزرگ

حدود نیم ساعت تو یه اتاق خیلی مجلل منتظر موندیم تا بالاخره

 

تیا:(با گریه)هلننننننن

وبعد رفت و محکم بغلش کرد

هلنا:تیای عزیزم خوشحالم که میبینمت

یکم مکس کرد یه نگاهی به ما انداخت و گفت:همینطور دوستاتو

تیا:چرا اینجوری شدی؟

هلنا:چجوری؟؟

تیا:خیلی معمولی....انتظار داشتم....تو بعد از این مدت منو کاملا فراموش کردی

هلنا:نه...تیا من تو رو....

کاترین:اهم اهم مارو معرفی نمیکنی؟

تیا:خوب اینا دوستامن کاترین ،....،

هلنا حرفشو قطع کرد:میدونم راجبتون شنیدم ایشون سارا، دایانا، تینا، خواهرت جیل و ملودی و امیلی درسته

کاترین اومد پیش من و یواش در گوشم گفت:چه جالب..راجب ما شنیده ملودی دو سالیه که وجود نداشته از کجا راجبش میدونه؟؟؟

جیل:تازه از کجا راجب ما شنیده؟؟؟

من:پس شمام مثه من مشکوکین

تیا:ام شماها چی میگید

کاترین:میدونی تیا ما فک میکنیم

سریع حرفشو قطع کردم:بهتره بریم این اطرافو ببینیم

جیل:آره میخواستیم باهم بریم تو هم میای

تیا:نه شمام نرید هلن گفت خودش اتاقامونو نشونمون میده بیایید بریم

 

توراه ما سه تا یه متری با بقیه فاصله داشتیم تیام که به هلن چسبیده بود

 

کاترین:چرا نزاشتین بهش بگم

من:کسی به تیا حرقی نمیزنه چون تیا به دوست صمیمیش شک نمیکنه و اگه شک من درست باشه تیا تو خطر میوفته باشه

جیل:من که دهنم بستس کیت؟؟؟

کاترین:منم زیپ دهنمو میبندم

 

هلنا:خوب سارا تو و دایانا تو این اتاقید

دایانا:مرسی بچه ها من میرم یکم بخوابم خستم

سارا:تنبل باشه منم میام وسایلمو جابه جا کنم

 

رسیدیم به یه اتاق دیگه

هلنا: ملودی و تینا این اتاق شماست

 

اونام رفتن تو اتاقشون و رسیدیم به یه اتاق دیگه

هلنا:تیای عزیزم این اتاق تو و جیله

تیا:ممنون میشه منم............

جیل:بیا دیگه باید وسایلمونو بچینیم

 

کاترین:خوب اتاق آخرم مال منو امیه نه

هلنا:بله مشکلی که ندارین؟

من:نه

دست کاترینو کشیدم و بردمش تو اتاق

تو اتاق که رفتیم یواشکی بهش گفتم:تو بمون منم میرم دنبال هلنا

کاترین:چرا تو

من:اهم اهم تو یه نینجایی یا من؟؟؟

کاترین:باشه ولی مواظب باش

منم سریع رفتم تا گمش نکنم تو راه چند باری کم مونده بود گیر بی افتم واسه همین فکر کردم بهتره که از روی سقف برم

 

دنبالش رفتم و رفتم دوتا خدمت کارم دنبالش میرفتن

اون رفت تو اتاقش وقتی که رفت تو و درو بست تغییر شکل داد

من(تو دلم):این کیه وایی نه اینا که درین و اولینن اینا اینجا چیکار میکنن

اولین:خانوم النا حالا چیکار کنیم ممکنه دردسر بشن

النا:اوه نه دردسری ندارن تازه به دردم میخورن نیروشون که بدرد میخوره

درین:ولی خانوم ما که داستان نادین براتون گفتیم

النا:منو با کسی مقایسه نکن که از پس هیچ کاری بر نیومده

من(تو دلم):چی اینجا چه خبره اگه این النا خواهر هلناس پس هلنا کجاست

خوشبختانه زود به جوابم رسیدم

النا:خوب میرم یه سری به خواهر کوچولوم بزنم ببینم از برنامه ای که واسه دوست کوچولوش دارم خوشش میاد یا نه

کتابخونه اتاقشو هل دادن ویه در پیدا شد

النا داشت کد درو میزد وایی یعنی حالا باید چیکار کنم

در باز شد اونا رفتن تو و منم رفتم جای خیلی بدی بود بیشتر به یه زندان شباهت داشت نه اصا زندان بود یه زندان واسه هلنا

تا ته راه رو که رسیدیم هلنارو دیدم که تو یه قفس معلق که هی تاب میخورد بود

من گوش دادم تا ببینم چی میگن

النا:اوه خواهر کوچولوی من دوست عزیزت و دوستای احمقش هرگز نمیفهمن که تو نیستی البته تا زمانی که مثه خودت زندانی شن

من با خودم گفتم:احمق تویی که نفهمیدی من این همه وقت درست بالای سرتم

النا ادامه داد:چرا جواب نمیدی اوه از من میترسی بایدم بترسی هه هه هه دخترکوچولوی ترسو البته تو تقصیری نداری تو هنوز نمیفهمی

هلن(با عصبانیت):بهت نشون میدم

ولی همچین که بلند شد بر اثر تکونای غفسی که توش بو افتاد

منم دستم لیز خورد و یه صدای کمی ایجاد شد

النا:آهای شما دوتا ببینید چی بود

من سریع در رفتم و از پنجره ی اتاق پریدم بیرون

رفتم تو اتاقمون پیش کاترین و تمام ماجرا رو براش تاریف کردم


کاترین:ای کاش منم بودم

من:دیوونه شرایت حساسه حالا چیکار کنیم

کاترین میریم میبینیمش

من:ولی خطرناکه که توهم بیای

کاترین:میام زود باش ساعت شیش میریم

من:چرا شیش

کاترین:اون موقع یه جلسس کسی متوجه ما نمیشه

منم قبول کردم و منتظر شدیم



پایان


دیدگاه ها : بریم تو در هم
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 11:29 ق.ظ