تبلیغات
SpashelixClub - 2-03(شروع ماجرایی جدید)

2-03(شروع ماجرایی جدید)

شنبه 25 آبان 1392 04:01 ب.ظ

نویسنده : tia (zoe)
ارسال شده در: Season 2 ,
این قسمت رو خودم خیلی دوست دارم
یک کوچولو تقلب کردم ولی نه کامل
یعنی نصفش رو
ممکنه بعضیا بفهمن
کسایی که دیدن میدونن
مامانم:تیاااااااا...چرا انقد فک میزنی برو به درست برس ول کن اون کامپیوتر و زبون بیچاره رو ......تو سرت بره زبونت نمیره

کاترین:خب؟
من:خب و خمپاره
کاترین:تو چت شده؟غیرقابل تحمل شدی
دایانا:راست میگه.انگار از دنده چپ بلند شدی
من:بسه دیگه بسه
همونطور که اشک می ریختم، به سمت در دویدم.امیلی دنبالم اومد.
امیلی:تیا صبر کن
تو محوطه ازاد بودم که امیلی دستم رو گرفت
امیلی:باید حرف بزنیم
من:ولی من هیچ حرفی واسه زدن ندارم.
امیلی:هلنا کیه؟
من:خانم فاراگندا که گفت
امیلی:وای تیا...هلنا کی تو میشه؟؟
من:واقعا میخوای بدونی؟؟؟باشه..صمیمی ترین دوستم...یا نه بهتره بگم خواهرم ...حتی از خواهر هم بیش تر واسم عزیزتره
امیلی:حتی صمیمی تر از من؟؟؟حتی بهتر از خواهرت؟؟؟حتی عزیز تر از مادرت؟؟؟
من:نع نع
تا امی خواست حرف بزنه دیدیم جیل داره میاد سمتمون.قیافش نگران بود.
من:جیل چی شده؟
جیل:پیداش کردیم پیداش کردیم.زود باشید بریم بالا
من و امی و جیل رفتیم بالا.چیزی که دیدم برق از کلم پروند.ملودی مدال هارو جوری چیده بود که یه پرتال به سمت مدال اخر بود.دیگه نمی تونستم تحمل کنم و پریدم توی پرتال.جایی که فرود اومدم بیش تر به مخفیگاه دزد ها شبیه بود.سعی کردم تبدیل بشم ولی نشد.یهو احساس کردم که سیاهی داره به عمق وجودم وارد میشه.من داشتم تجزیه می شدم ولی چرا و چطوری؟
این فقط میتونه کار یک نفر باشه.اونم النا
النا با یه قیافه وحشتناک اومد سمتم.مثل دیوونه ها می خندید....
من:ااا.........لللل....نننن.....اااا؟
النا:آره ... دلم واسط تنگ شده بود
من:ا....ی.....ن......چ......ی......ه؟
النا:مگه مرض دارم بهت بگم؟؟؟نه تو همین جا میمیری و نیروت مال من میشه....هه.....دختره ی ابله
واسه اولین بار اومیدم رو از دست دادم....دیگه نمی تونستم بایستم و افتادم زمین ...... یعنی نمی تونست بدون کشتنم نیروم رو ازم بگیره؟؟؟
النا:میخواستم قبل مردنت یه دوست قدیمی رو ببینی ...... بیا اینجا عزیزم
یهو دیدم که آیلین جلوم ظاهر شد.هنوزم کور بود ولی انگار قدرتش بیش تر شده بود....اون....اون....یعنی آیلین وقتی فرار کرده پیش اون رفته؟ یعنی باسیک کلاب با النا کار میکرده؟؟؟
این فکرا داشت مخم رو می خورد.که یهو احساس کردم داره خوابم میبره.
**********
النا:نه چطور ممکنه..... اه لعنتییییییییییییییی
آیلین:حالا که چیزی نیست دفعه بعد به اضافه این پری رو و هلنا رو هم از بین می بریم فقط بزار بفهمم چطور نابود میشه.
من:هییییییی........چ....ککککار..ر.ری ن....م....یت...و..نی...د....ا...
نذاشت حرفمم رو تموم کنم.
النا:خیال کردی.هم تو و هم اون دختره ی احمق رو میکشم و نیروتون رو بدست میارم.
من:نمی ......تونی
النا:و اگه بتونم؟؟؟؟
یهو انگار یه چیزی خورد تو سرش.بیهوش افتاد زمین.و بعدش آیلین.
کلود:دست فرمونو حال کردی؟؟؟
من:با اسلحه لیزری که همه بلدن
کلود:حالا باز تو منو ضایع کن
بچه ها اومده بودن همشون.ملودی هم همینطور.ولی نمی دونم چطوری.
دایانا:اااااا.....این که آیلینه
جیل:آره خود عوضیشه
تینا:امکان نداره اون اینجا چیکار میکنه؟؟
امیلی:اون رو ولش کنید.....تیا تو خوبی؟؟
من:افتضاحم......سیاهی داشت تجزیم می کرد
جیل:چی؟؟؟....
ملودی پرید وسط حرفش:امکان نداره.....این افراد حدود هر 1000 سال یک بار به دنیا میان و جزو اونهایی....البته فقط افرادی که یه نیروی مادرزادی دارن این طوری ان.....بدن تو کامل از انرژی نور درست شده و سیاهی میتونست اونو از بین ببره ولی چون نیروی تو از سیاهی قوی تر بود نتونستکامل تجزیت کنه و از بدنت خارج شد....نمی دونم النا کی فهمیده ....
کلود:جون من؟؟؟
ملودی:صبر کن حرفم رو کامل کنم اون تو خطر بزرگیه....اگه النا نیروی مبارز سیاهی تو رو بدست بیاره کارت تمومه مگر اینکه توهم به فکر بالا بردن درجه ی نیروت باشی
کاترین:من میدونستم این دختره یه مشکلی داره
همون موق النا یه گلوله سیاه به طرف همشون پرتاب کرد و همه بیهوش شدن.معلوم بود که اونو آیلین خودشونو به بیهوشی زدن....
النا:این بازی واسط گرون تموم میشه خانم کوچولو....



دیدگاه ها : خیلی طولانی بود؟؟؟؟
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 11:38 ق.ظ