تبلیغات
SpashelixClub - 2-02(بازگشت پس از مدت ها)

2-02(بازگشت پس از مدت ها)

جمعه 24 آبان 1392 04:57 ق.ظ

نویسنده : tia (zoe)
ارسال شده در: Season 2 ,


اینم قسمت دوم
ملودی جون بالاخره اومدی
من = فک اضافه



به بچه ها پیشنهاد داده بودم که اول از همه دنبال هلنا بگردیم بعد اون چهار مدال ولی وقتی این خبر به گوش خانم فارگندا رسید گفت که نمیشه و فقط با اون چهار مدال میشه هلنا رو پیدا کرد.این رو هم گفت که صحرای سکوت یه صحرای خاکی معمولی نیست اونجا مث یه جنگله که یه جور خاصی محافظت میشه.اینکه حتی اگه یه صدای خیلی کوچیک هم از دهنمون در بیاد باعث میشه تا ابد تو اون صحرا بمونیم.اون صحرا نامرئیه و روی زمین نیست!و قصر هلنا هم توی یه جزیره که....

کاترین دروازه رو آماده کرده بود.انگار که داشتن میرفتن اردو ولی به نظر من این هیچ شباهتی به اردو نداشت.به رفتن به استقبال مرگ شباهت داشت.
کاترین:بچه ها آماده این؟؟؟
من:نع
امیلی:یعنی چی؟؟
من:یعنی اینکه ما باید از الان تبدیل بشیم اونجا نمیشه حواسطون باشه باید لالمونی بگیریم اگه خواستین میتونین با من حرف بزنید و بگید حرفتونو با ذهنم به بقیه برسونم
کاترین:وایییی باز امر و نهی های خانم شروع شد
من:کاترین...این موضوع جدیه...خیلی جدی...نباید دست کم بگیریمش...اصلا و ابدا...کدومتون دلش میخواد تا آخر عمرشتو یه صحرا که سرو ته نداره لال زندگی کنه...معلومه هیچکس پس به حرفام گوش بدید باهرکی خواستین حرف بزنید اسمش رو میگید بعد حرفتون رو میزنید با ذهنتون میفرستیدش به من...باشه؟؟؟
امیلی:باشه ولی به نظرم باید گروهی کار کنیم اینا چهار تا مدالن باید به چهار گروه دو نفره تقسیم بشیم ولی چون هفت نفریم نمیشه.پس یه نفر تنها میره.خوب..هم اتاقی ها باهم باشن...
داشتم صحبت میکردم که یهو داخل دریچه ی کاترین که باز بود شروع به چرخیدن کرد.درست مثل موقع هایی که ما باهاش جابه جا میشدیم...یعنی یه نفراز صحرای سکوت داشت به اینجا می اومد؟؟اون کی بود؟؟
ان سوالا از اون سوال هایی بود که ادم زود به جوابش میرسه...
همون موقع یه دختر لوس با موهای قرمز که تبدیل مجیک رو هم بود، از دریچه بیرون اومد.همه با چشمای ورقلمبیده نگاش میکردیم.
دختره: خوشگل ندیدین؟؟؟
همه انگار لال شده بودن
من:برعکس...زشت ندیدیم
دختره:با این حال...من پس از مدت ها برگشتم
من:چی؟؟
دختره:من تو صحرای سکوت زندانی شده بودم اونم به مدت 200 سال.
من:چی؟؟
دختره:چین نه ژاپن...چرا این دوستات حرف نمی زنن؟؟؟
من:به هر حال ...
و دروش یه حصار انرژی کشیدم تا در نره و به کاترین گفتم که دروازه رو ببنده...به دو دلیل...اولی اینکه دختره سخنرانی منو خراب کرده بود و دوم اینکه بهش مشکوک بودم...امیلی هم بهش مشکوک بود...امیلی رفت دفتر خانم فاراگندا تا ماجرا رو بهش بگه ولی بدجور ضایع شدیم...دختره یکی از ما بود از بچه های مدرسه آلفه آ  که اونم دنبال چهار مدال می گشته و البته پیداشون کرده و چیز مهمی که فهمیدیم این بودکه در صحرای سکوت زمان به تندی میگذره بدون اینکه حس کنیم.یعنی ملودی 200 سال نه 2 سال اونجا مونده بوده ولی دو سال هم چیز کمی نیست ها

اها یادم رفت بگم ملودی همون دختریه که بعد از دوسال (200 سال)تو صحرای سکوت برگشته و البته به همراه چهار مدال...



دیدگاه ها : نظررررررررررررررررررر
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 11:28 ق.ظ